همسریابی آنلاین هلو - شعر


شعرهای عاشقانه سایه چشمک

شعرهای عاشقانه سایه وایسا، اینکه راه اتاق جادو... اما وسط حرفم، کسی از پشتسر دهنم رو چسبی جیغ زدم تا شعرهای عاشقانه سایه متوجهم بشه. سمتم برگشت و با دیدن

شعرهای عاشقانه سایه چشمک - شعر


دانلود شعرهای عاشقانه سایه

-من حتی یه بار هم به عاشق

شدنم فکر نکرده بودم، چه برسه به بچه دارشدنم! خندیدم و به بازوش زدم. -از این به بعد فکر کن که کمکم باید آماده شی.

در بزرگ قصر رو باز کرد و به محض ورودمون، نور بنفش رنگی چشمم رو زد. با دیدن صحنه ی روبه روم نزدیک بود غش کنم! مامانی! همه چیز بنفش بود؛ بنفش، بنفش، بنفش. رومیزی ها، ظرف ها، جام ها، صندلی ها، نورها، چراغ ها، شرشره ها، حتی بیشتر غذاها، همه چی بنفش و بنفش. آخ کاش مشکی هم مخلوطش بود!

نیشم باز شده بود که تانا سمتمون اومد. -اومدین باالخره؟

من که فقط با نیش باز به دوروبر نگاه میکردم. تانا جلوم بشکن زد که به خودم اومدم. -بلی؟تانا: کجایی؟

برو پیش شعرهای عاشقانه سایه دار

-مهمونی کریستال بنفش. ابرویی باال انداخت و گفت: -خرابکاری نکن. برو پیش شعرهای عاشقانه سایه دار. و رفت. به جمعیت زیادی که تو سالن بود نگاه کردم.

-اینهمه آدم از کجا اومدن؟!

جنسن: اینا همه مردمان چهار سرزمین هستن، حتی نظامی اشون هم هستن. -خود حاکما کجان؟

-تو جایگاه پیش ملکه لونیا.

-اوه راستی باید برم پیش لونیا. -باشه برو، من هم همین اطرافم. باشه ای گفتم و بعد از اینکه لبم رو روی گونه ش گذاشتم، به طرف جایگاه راه افتادم. لونیا روی تختی نشسته بود و حاکم ها هم روی تخته ای دیگه ای دورش. سمتشون رفتم، تعظیمی کردم و کنار تخت لونیا رفتم. آروم گفتم: -کارم داشتی؟ اون هم آروم گفت: -آره، همین جا بمون. نگاهش کردم. -چرا؟ شعرهای عاشقانه ی سایه: پیش فرمانرواها باش تا زورا خبرت کنه و بعد اجرای طلسم. چشمم به کریستال بنفش افتاد که روی یه سکوی کوچیک، داخل یه سینی مجلل بود. شعرهای عاشقانه ی سایه بلند شد و ایستاد، جامی برداشت و بعد بلند گفت:

-عزیزان... همه توجه شون به این سمت جلب شد. شعرهای عاشقانه ی سایه ادامه داد: -دوستان عزیز من، بسیار خرسندم که تشریف آوردین. این مهمانی مختص ابر خونآشام ما، تانیاست.

و رو سمت من کرد که همه نگاهم کردن. شعرهای عاشقانه سایه دلم دوباره برگشت و گفت: -این مهمانی مخصوص آیین کریستال بنفشه که درش طلسم کریستال اجرا میشه تا ابر خونآشام آخرین نیروهاش رو پیدا کنه و برای مبارزه با دانگر آماده بشه. بعد جامش رو باال گرفت و ادامه داد: -به امید روزی که دانگر شیطان صفت از روی زمین محو بشه تا همه ی بتونیم مثل قدیم در صلح و آرامش، در جهان زیرین زندگی کنیم. همه جامه اشون رو باال گرفتن و بعد نوشیدن. شعرهای عاشقانه سایه دلم بهم گفت: -جام خونِت رو بنوش تانیا. و به میز کنارم اشاره کرد. جامی رو برداشتم و خون داخلش رو سر کشیدم. همون موقع شعرهای عاشقانه ی سایه از پله ها پایین اومد و بهم اشاره کرد تا دنبالش برم. گفتم: -شعرهای عاشقانه سایه داره بهم اشاره میکنه، باید چی کار کنم؟

شعرهای عاشقانه سایه دلم جواب داد

شعرهای عاشقانه سایه دلم جواب داد: -حتماً میخواد ببرتت پیش زورا. -آها. شعرهای عاشقانه سایه دار: کریستال رو بردار و برو. بدو. سر تکون دادم، جام رو روی میز گذاشتم و سمت سکو رفتم، کریستال رو دودستی برداشتم و از بین جمعیت سمت راه پله و شعرهای عاشقانه سایه دویدم. کنارش قرار گرفتم. -بریم. سر تکون داد و راه افتاد، من هم پشت سرش. یهو گفتم: -شعرهای عاشقانه سایه وایسا، اینکه راه اتاق جادو... اما وسط حرفم، کسی از پشتسر دهنم رو چسبی جیغ زدم تا شعرهای عاشقانه سایه متوجهم بشه. سمتم برگشت و با دیدن وضعیت... پوزخند زد؟! با صدای گنگی داد زدم: -شعرهای عاشقانه ی سایه بیا کمکم! پوزخندش عمیقتر شد. اون داره چی کار میکنه؟!

ریلکس، دست به سینه شد و گفت: -ولش کن لونا! دست از روی دهنم برداشته شد و سریع برگشتم. این زنه لونا بود؟ موهای مشکی و چشم های آبی روشنش یه حالت عجیبی به صورت رنگپریده ش داده بود. نیشخندی رو لبش بود که بدنم رو به لرزه مینداخت. -ل...لونا تویی؟! نیشخندش عمق گرفت و گفت:

مطالب مشابه


آخرین مطالب